|
|
|
|
¤¤ کبوترهای گلی صبح زود آندره پیر در حالی که سرفه میکرد مقداری گل رس آماده را در کیسه ایی قرار داد و لباسهای همیشگیش را پوشید .از اتاقش بیرون آمد و شاگردش حمید را صدا زد . حمید خواب آلوده درب اتاق کنار کارگاه را باز کرد و سرش را بیرون گرفت و گفت : بله اوستا ؟! آندره پیر با صدای خش داری گفت : من میرم سر خاک ! بعد ظهر بر میگردم . حمید نگاه معنی داری به پیر مرد انداخت و جواب داد : خیالت راحت باشه اوستا ! آندره پیر دوباره گفت : کوزه ها رو بگذارید توی کوره ( سرفه میکند ) مراقب باشید لب پرنشن . مشغول پوشیدن کفشهای کهنه اش شد و بعد دکمه های کتش را بست و کلاه لبه داری بر سرش گذاشت و از حیاط کارگاه بیرون رفت . حمید برادرش رضا را از خواب بیدار کرد . رضا دشنامی داد و در رختخوابش نیم خیز شد و گفت : چیه ؟ چه مرگته باز ؟! حمید گفت : پیر مرد دوباره رفت ! _جدی میگی ! من هنوز نفهمیدم این بابا اول صبحی کجا میره ؟! _دروغ میگه میره سرخاک ! اون که اینجا کس و کاری نداره ! بهت که گفتم یه بار رفتم دنبالش ! میشینه بالای یه تپه نزدیکیهای قبرستون و مدام گریه میکنه و ..و.. به نظرم آخر عمری زده به سرش ! _و .. چی ! خوب زر بزن دیگه ! من که خیلی دلم میخواد بدونم اونجا چکار میکنه ! حمید بدون اینکه جوابی بدهد لحاف را از روی برادرش کشید و گفت : باشه بهت میگم ! اما حالا زود بلند شو صبحانه بخوریم که یک عالمه کار داریم . " آندره پیر" نفس زنان و به سختی از تپه بالا رفت . هوا به شدت گرم بود و دانه های درشت عرق از سر و صورتش میچکید . ناگهان صدای پایی به گوشش خورد . برگشت و به پشت سرش نگاهی انداخت . جوانی را دید که از همان مسیر در حال بالا آمدن از تپه است. جوان نزدیکتر شد و آندره پیر با کمال تعجب دید که در واقع آن شخص کسی مگر خود او نیست . او جوانی خودش را می دید که با شور و شوق از تپه بالا می آید . جوان از برابر آندره گذشت و ناپدید شد . با خودش گفت : حتما خیالاتی شدم ! پیرمرد پلکهایش را چند بار بهم زد و سپس خود را به زیر سایه تک درخت بالای تپه رساند . کتش را در آورد و روی تخته سنگ کوچکی نشست . به زحمت و در حالی که سرفه میکرد دستمال قهوه ایی رنگی را از جیب جلیقه اش بیرون آورده و صورتش را پاک کرد . سپس به بیابان پیش رویش نگاهی انداخت . تا چشم کار میکرد تپه های کوچک و بزرگ پوشیده از بته های خار اطرافش را گرفته بودند . او سالهای سال با پای پیاده برای کورهای آجر پزی از اینجا بته جمع کرده و همه جای این بیابان را زیر پا گذاشته بود . اینجا جوانی او بود ! این تپه ها بهتر از هر کسی او را میشناختند . رضا در حالی که کوزه ایی را به دست حمید میداد پرسید : تو آندره رو بهتر از من میشناسی ! هر چی باشه سالهاست که داری باهاش کار میکنی ؛ ببینم این مرد کس و کاری نداره ؟ _تا اونجایی که من می دونم همه خانواده اش توی شهر بالای رودخونه هستند ! _پس چرا هیچوقت نمیره دیدنشون ؟ _ چه بدونم ! فکر میکنم باهاشون قهر کرده ! تو هم چه چیزهایی میپرسی! سرت به کار خودت باشه ! _ صبح بهم گفتی که یک بار پیرمرد و تعقیب کردی ! بالاخره بهم میگی چی دیدی یا نه ؟ حمید دست از کار کشید و بعد از کمی فکر کردن گفت : راستش رو بخواهی نمیدونم بهت بگم یا نه ! اما من اون روز شاهد یک چیز عجیبی بودم ! . رضا که کنجکاو شده بود کوزه بعدی را به زمین گذاشت و با حرارت پرسید : بگو چی دیدی ؟ حمید ادامه داد : خوب من از دور یه چیزهایی دیدم اما .... خوب شاید هم اشتباه میکنم ! ولی پیر مرد کبوتر گلی رو که ساخته بود به هوا انداخت و مجسمه توی هوا تبدیل به پرنده شد !! باورت میشه ! ( میخندد) _ نه !! مگه میشه ! _ من فکر میکنم آندره جادوگر باشه ! _ چه حرف خنده داری ! آندره به زور راه میره ! _اما من چیزی دیدم که تو ندیدی ! _ ولی الان خودت گفتی شاید اشتباهی دیده باشی ! _ شاید ... اما.... نه درست دیدم ! مطمئنم ! _ من شنیده بودم این ارمنیها همشون جادو گرند اما باورم نمیشد ! _ اینو دیگه نمیدونم ! اما یادت باشه به کسی نگی ! الان هم اون کوزه رو بده بگذارمش توی کوره . آندره پیر مقداری گل رس را از کیسه اش برداشت و در دستهایش گرفت . با همه وجود آن را وضع میداد . او سالها بر روی این تپه صدها کبوتر گلی ساخته بود ؛ ولی احساس میکرد این آخرین باری است که میتواند چنین کاری بکند و شاهد زنده ی معجره ایی باشد . همچون کودکی که در حال از دست دادن چیز دوست داشتنی است ، بی اختیار میگریست . دلش میخواست فریاد بزند اما پیرتر از آن بود که بتواند . آرام و آهسته گل رس را شکل میداد . گل رفته رفته به شکل کبوتری در می آمد درست مانند پیکره های کوچکی که آندره در دوره کودکی میساخت ! حمید کوزه را از دست رضا گرفت و بعد از تمیز کردن آن را داخل کوره گذاشت . وقتی دستش را برای گرفتن کوزه بعدی دراز کرد رضا را دید که دست از کار کشیده و روبرویش نشسته است .با ناراحتی پرسید : پس چرا ایستادی ! کوزه ها رو بیار ! رضا نزدیک حمید نشست و گفت : تو خیلی وقته که با آندره پیر کار میکنی ! پس باید چیزهای زیادی ازش بدونی ؟! _ خوب آره ! این چه ربطی به کار ما داره ؟ _ خوب راستش خیلی دلم میخواد بدونم آندره اینجا چکار میکنه ! و اصلا کیه ؟ _ فرض کن فهمیدی ! چی به تو میرسه ؟ _ هیچی ! فقط دلم میخواد بدونم . _فقط میدونم که وقتی جوان بوده عاشق یه دختره میشه اما بهش نمیدن _ چرا ؟ _ چون دختره مسلمون بوده ! آندره هم که ارمنیه ! _ خوب بعدش چی میشه ؟ _ آندره تصمیم میگیره با دختره فرار کنه ! اما هردوشون رو میگیرن . آندره رو حسابی میزنن و دربو داغونش میکنن . _ خوب ... _ زهر مار خوب ! چه بدونم ! اما یه چیز دیگه رو هم بدون ؛ ماجرا به امام جمعه شهر هم کشیده بوده ! _ عجب ! _ آره ! آندره هم برای خاتمه دادن به ماجرا از شهر میزنه بیرون و میاد اینجا پیش سید عباس خدابیامرز ؛ مثل اینکه قبلا براش کار میکرده ! _ پس چرا تا حالا زن نگرفته ؟ _ اعصابم رو خورد کردی ! چه بدونم ! لابد دلش نخواسته ! حالا اون کوزه رو بده ببینم ... _ فقط یه سوال دیگه ! میدونی عاشق کی بوده ؟ حمید سرش را با عصبانیت تکانی داد و گفت : شنیدم عاشق ربابه دختر میرزا آقا دواتچی بوده ! همونی که نبش بازار زر گرها حجره داره ! پنج سال پیشم مرد ! _ که اینطور !! _ آره ! حالا اون کوزه ها رو میدی یا اینکه بزنم تو سرت ! آندره پیر به کبوتر گلی که در دستش بود نگاهی انداخت و آن را بوسید . سپس از جایش برخواست و چند قدمی از درخت دور شد ؛ بعد آن را به هوا پرتاب کرد ؛ این بار هم مانند همیشه کبوتر گلی پیش چشمهای آندره جان گرفت و تبدیل به کبوتر زیبایی شد که بال زنان بر فراز سرش پرواز میکرد . پیر مرد اشک می ریخت و نام خداوند را به زبان می آورد . او که صدها کبوتر گلی ساخته بود اینک به خاطر آخرین کبوتر ی که از او دور میشد اندوهگین بود . دلش نمیخواست این لحظه ها تمام شوند ؛ آرزو میکرد که ای کاش همانند آن تکه گل رس می توانست بال در آورده و پرواز کند . پیرمرد در این هوای گرم به سختی نفس میکشید . خود را به زیر سایه درخت رساند و دوباره نشست .احساس سبکباری میکرد . انگار بار سنگینی را از روی دوشش برداشته بودند . حسی داشت که تا آن روز آن را تجربه نکرده بود .احساس آرامش خیالی که همواره آرزویش را داشت حالا به سراغش آمده بود .انگار به همه خواسته هایش رسیده باشد احساس شادمانی سراسر وجودش را فرا میگرفت . او حقیقتی را در قلبش کشف کرد که سالها از ان فرار میکرد . حالا میفهمید که عشق چیزی فراتر از آن است که باور داشته ؛ او نمیخواست قبول کند که عشق چیزی غیر زمینی به او هدیه کرده ! او صدها کبوتر گلی ساخته و صدها بار شاهد وقوع معجره ایی بود که خیلیها حتی نمی توانستند خوابش را ببینند ! ولی به جای شکر گذاری همواره اندوهگین بود و از سرنوشتش گله میکرد . او نمیخواست قبول کند که خداوند چیزی بالاتر به او هدیه کرده و اهمیت این موضوع را درک نمیکرد . و حالا درست در پایان راه به شکوه و عظمت این لحظه ها پی میبرد و اشک می ریخت . رضا آخرین کوزه خام را به دست برادرش داد تا درون کوره بگذارد . سپس به کمک هم کوره را روشن کردند و برای استراحت در حیاط کارگاه نشستند تا چند استکان چایی بخورند . رضا سرگرم ریختن چایی شد و حمید مشغول شستن دست و صورتش بود . رضا در حالی که استکان چایی را پر میکرد با شک و تردید از حمید پرسید : تو فکر میکنی پیر مرد چطوری از گل کبوتر درست میکنه ؟ رضا همچنان در انتظار پاسخ استکان دیگری را پر میکرد اما حمید حرفی نزد و به شستن صورتش ادامه داد . رضا از ترس اینکه مبادا او را عصبانی کند دنبال حرفش را نگرفت و گفت : چایی آماده است ! بفرما ! حمید دست و صورتش را خشک کرد ؛ کنار رضا نشست و بدون مقدمه گفت : از شاگرد قبلی آندره ؛ منظورم اوس کاظم ، شنیدم که پیر مرد وقتی بچه بوده با گل برای ربابه از این کبوترها درست میکرده تا باهاش بازی کنه ! بعد از اینکه میاد پیش سید عباس دوباره از این جور چیزها میساخته و میگذاشته تو اتاقش ! اینکه این کبوترها چطوری جون در میارن رو نمیدونم ! _ پس چرا دیگه تو اتاقش کبوتر گلی نیست ؟ _ کاظم میگفت وقتی آندره خبر مرگ ربابه رو میشنوه میزنه به سرش و همه کبوترها رو میشکنه ! میگفت عین دیوانه ها شده بوده ! _ ربابه چطوری مرد ؟ _ مثل اینکه سر زا مرده ! ربابه بعد از اون ماجرا با پسر عموش ازدواج کرد ! فکر نکنم پسر غریبه ایی باهاش ازدواج میکرد ! بعد از اون ماجرایی که همه ازش خبر داشتن محال بود ! _ خوب بعدش چی شد ؟ _ هیچی ! آندره دیگه سرش رو بالا نگرفت . دیگه کبوتر گلی هم درست نمیکنه ! در عوض راه میافتاده تو قبرستون و با خودش حرف میزده ! یا تمام روز مینشسته بالای تپه نزدیک قبرستون ! _ آخه چرا اونجا ! _ نمیدونم ! اما کاظم میگفت با چشمای خودش دیده که پیرمرد با چندتا روح حرف میزده ! _ من که باور نمیکنم !! حمید استکان چای را برداشت و مشغول خوردن چایی شد . آندره پیر دو سه ساعتی بالای تپه ماند و نزدیکهای غروب از جایش برخواست تا راهی کارگاهش شود . پائین تپه که رسید برگشت و نگاهی به آنجا انداخت . به خوبی می دانست ، این آخرین باری است که آن را میبیند . دوباره راه افتاد و درست زمانی که شاگردانش درحال باز کردن درب کوره بودند وارد کارگاه شد . حمید از جا برخواست و برای کمک به آندره پیر به او نزدیک شد . کتش را گرفت و داخل اتاق گذاشت . رضا گفت : اوستا چایی میخوری ؟ آندره با اشاره سر جواب منفی داد و مشغول شستن دست و صورتش شد . حمید با حوله ایی تمیز از اتاق بیرون آمد و آن را به دست پیر مرد داد . بعد منتظر شد تا بلکه چیزی بگوید . اما آندره حرفی نزد و راهی اتاقش شد . وقتی درب را پشت سرش میبست رو به حمید کرد و گفت : من خسته ام ! میخوام بخوابم ! برای شام بیدارم نکنید ! میخواست درب اتاق را ببندد اما دوباره آن را باز کرد و گفت : راستی حقوق این ماهتون رو هم گذاشتم روی تاقچه اتاق کناری ؛ میتونید برش دارید . و بعد درب اتاقش را بست . این آخرین باری بود که شاگردانش آندره پیر را زنده می دیدند ! سالها بود که مردم به دیدن کبوتر های سفید و زیبای امام زاده شهر عادت کرده بودند ! کسی نمی دانست ؛ این کبوترها از کجا می آیند ! بعضی ها میگفتند اینها کبوتر های راه گم کرده ایی هستند که به امام زاده پناه آورده اند ! بعضی از مردم هم اعتقاد داشتند که در واقع اینها کبوتر های چاهی هستند که در جوار امام زاده تغییر رنگ داده اند ! و عده ای دیگر هم میگفتند که این کبوترها نظر کرده هستند و اگر کسی به آنها غذا بدهد حاجتش حتما روا میشود ! کبوتر های امامزاده همچنان به زیبایی بر فراز شهر پرواز میکنند و هنوز کسی به درستی نمیداند آنها از کجا آمده اند ! کاری از : عرفان آقایی ( آرین ) وبلاگ : یازیلاریم (http://yazilarim.blogfa.com) |